تبلیغات
شعر و شاید هم دلنوشته... - شرمسار 93/8/10
و حالا سپید مثل دیوار تنهایم...
شرمسار
مانند صحرایی که تنهایت گذاشت
فراتی خشک
مشکی چکه کنان
و ابر هایی
که بغض کرده بودند...

شرمسار
مثل کلاه, زره
و شمشیری که برّنده نبود
شمشیری که مسلمان بود
و روحی که در راحت
با صحرا جنگید
با شمشیری که مسلمان بود
با شمشیری که برّنده نبود...

شرمسار
مانند تیر
که نتها گل صحرا را
                           پر پر کرد
لاله ای گریست و لاله زاری
در خیمه ها آبیاری شدند...

شرمسار
مانند این قلم
اما تو همچون پدرت
انگشترت را به من بده
که شرمسارم...



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 آبان 1393 توسط رضا کاویانی