تبلیغات
شعر و شاید هم دلنوشته... - حرف های تازه ی بک سقوط
و حالا سپید مثل دیوار تنهایم...
زیر خورشید سرد
کنار کوه های ساکت شهر
بقل میکنم زانو هایم را
با زبانی از همیشه تازه تر
و غم باز مکملم میشود
دفتر خاطراتم دم از تیغ میزند
دم از دود های گذرا از فیلتر...
فکر میکنم
قلبم چرا لحظاتی سکوت بیمارستان را شکست؟!
قرار بود تا حالا مدفنم خاک باشد
و بعد
بغضم میشکند در بالکن قله
گاهی سقوط حرف های تازه تری برای آرامش دارد
و گاهی تیغ های کند فریاد بجای مرگ
و کما درست اینجاست
بین من و مرگ
دوستم میگفت
فراموشی میتواند اشک باشد
صورتت را خدشه می اندازد
دستانت را پیر میکند
و تو عدالت را زیر سوال میبری باز
با بخشش
               با باریدن از قله...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 آذر 1394 توسط رضا کاویانی