تبلیغات
شعر و شاید هم دلنوشته... - حسی بارانی
و حالا سپید مثل دیوار تنهایم...

خاک,باد,باران,برگ

هوا به سرش زده

و قدم هایی که آب می شد

به شیرینی قند, روی زبانم

حسی که میگوید

             تو بی احساسی

و لباس هایت را

جمع میکنی از روی بند

و فکر میکنی ابر ها میروند

نه,

در آسمان دلم

راه فراری نیست...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط رضا کاویانی