تبلیغات
شعر و شاید هم دلنوشته...
و حالا سپید مثل دیوار تنهایم...

خاک,باد,باران,برگ

هوا به سرش زده

و قدم هایی که آب می شد

به شیرینی قند, روی زبانم

حسی که میگوید

             تو بی احساسی

و لباس هایت را

جمع میکنی از روی بند

و فکر میکنی ابر ها میروند

نه,

در آسمان دلم

راه فراری نیست...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط رضا کاویانی

دست روی دلم نگذار

این تشنگی واگیر دارد

انگار که آفتاب گردان داستان

در این کویرِ جان گرفته

 ستاره ای هستی و شب ها(در کویر)

به دنبالت هستم

تا داستانم بویت را بگیرد

بگذار بگویم

 

 

آفتاب کردانم خسته است

آفتاب گردانم ماند

در این قصه, کدامتان را بنگرد

ای کاش از جای تو من هم

یک ستاره بودم, ای کاش...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط رضا کاویانی

می بارد

و شعر هایم بوی خاک گرفته

بوی هر چیزی که بوی تو را بدهد

آری, هرروز چند دقیقه فاصله داری

نه, نکشیدم, فقط از حسادت آسمان میترسم

هوا ابریست و شعرم

بوی تو را میدهد

 

 

زیر باران نرو

بیا زیر چتر من

بگو دوستت دارم

و سهراب بگوید

دیوانه ها

چتر ها را باید بست...

 

 

یک پرتو

بوی خاک را به هم زد

پس تمان میکنم

این قائله را...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط رضا کاویانی
(تعداد کل صفحات:6)      ...   3   4   5   6