تبلیغات
شعر و شاید هم دلنوشته...
و حالا سپید مثل دیوار تنهایم...
آیینه شکست
سنگ صبوری همراه
ریاکار نبود
خجالتی هم نه
آیینه ی اتاقم
آدم بود
یک رفیق
یک عاشق
که آرزوی مرگ می کرد
شکستمش...
و افسوس که بعد فهمیدم
آن تصویر, من بودم...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 آبان 1393 توسط رضا کاویانی
شرمسار
مانند صحرایی که تنهایت گذاشت
فراتی خشک
مشکی چکه کنان
و ابر هایی
که بغض کرده بودند...

شرمسار
مثل کلاه, زره
و شمشیری که برّنده نبود
شمشیری که مسلمان بود
و روحی که در راحت
با صحرا جنگید
با شمشیری که مسلمان بود
با شمشیری که برّنده نبود...

شرمسار
مانند تیر
که نتها گل صحرا را
                           پر پر کرد
لاله ای گریست و لاله زاری
در خیمه ها آبیاری شدند...

شرمسار
مانند این قلم
اما تو همچون پدرت
انگشترت را به من بده
که شرمسارم...



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 آبان 1393 توسط رضا کاویانی
سلام عرض شد!!!
عزیزان علاقه مند, وبلاگ قبلی من
http://sokot.poems.lxb.ir
بوده و اینکه برای دیدن کار های قدیمی میتونین سر بزنین...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط رضا کاویانی
شرمسار
مانند صحرایی که تنهایت گذاشت...
اسب های بی افسار
و و و




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط رضا کاویانی

ساکت

مثل بعد از ظهر

غروب

وقتی که خیره به دیوار اتاق می شوم

و تو را در خاطراتم میکشمت

رباعی ها و نقاشی ها

           و کاغذ هایی که دود می شد

و حالا سپید مثل دیوار تنهایم

مانند ابری که بی برخورد می بارد

مانند زنی چادری

        که تاریکی را محو می کرد

مانند تو در خاطرم...

هنوز بر دیوار سفید اتاق من نقش داری

و افسوس که شب ها

                    حتی ستاره ها

از دیدنت عاجزند...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 آبان 1393 توسط رضا کاویانی
(تعداد کل صفحات:6)      ...   2   3   4   5   6