تبلیغات
شعر و شاید هم دلنوشته...
و حالا سپید مثل دیوار تنهایم...
انقدر ظریفی
که جای انگشتم 
مرزهای جغرافیای تنت را به هم میزند
و تاب مو هایت 
راز چرخش زمین است
و من سیاره ای سر در گم
به دور تو، میگردم
ماهم
که به خورشید
نور را
همیشه محتاجم...
شبیه آیینه ای بی هویت
مهتاج حضورت

و غروب لعنتی را
به دوش چشم هایم میکشم
تا پدید آورنده ام باشی
با زبانی تازه تر...
بعد عبور از مرز لبانت 
با کدام زبان زنده دنیا زندگی کنم
کدام زبان عشق
معنای وجودت را نمیفهمد
و شادی را به گل های بهاری نمیدهد؟
من رستاخیر کلماتم
و تو پر غرور ترین واژه ی این حوالی
که میرسی
تا منجی اخرین شعر های ناگفته باشی
و به پایان هر شعر که میرسم
تکه ای از خودم را جا می گذارم
درست مثل همین شعر
رفتنی شده ام
و تو میمانی
در شعری 
که که به سطر های اول
معنا میبخشد...

اولین بداهه مشترک مریم بیاتی و رضا کاویانی



نوشته شده در تاریخ جمعه 26 تیر 1394 توسط رضا کاویانی
متولد دیروزه و تقدیمی به داداش گلم X'man
چراغ ها خاموش
خجالت ها می ریزد شاید
و حقیقت شایعات را می بینیم
از درد می گویی
از قصه های کلیشه ای
دیگر
به جدایی ها
عادت نداری, شاید
خستگی را
بهانه ی آغوشم می کنی
و تمام عمرت
حتی چند ثانیه ی قبل
به الانت , حسادت می کنند
عجیب تر که
زمین می چرخد
می رقصد
و چشم که بر هم زدیم
طلوع, غروب بود
و ما ثانیه های بی برگشت بودیم
چراغ را امشب هم
خاموش می کنم
دنیا فقط در خواب شیرین است...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 تیر 1394 توسط رضا کاویانی
روز های بی تو
بوی سیگار پیرهنم را
بیشتر می کنند
ـ
رویاهایی که خاطره نشد,
بهانه ی نوشتنت بود
با آخرین بوی پیرهنم در دی
ـ
و شعر می شوی
با ناخواسته ترین سطر های بی سیاست
که سرم را بر باد خواهد داد
باید
سوگند برنگشتن بدهمت
شعر ها را به تو مدیونم
ـ
ماه نصفه جان شده
و مادرم نگران است
چشم هایم را به پارک می بندم
و در خانه لبخند می زنم
که شک دی ماهی نکند مادرم
ـ
و شعر ها را به تو مدیونم



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 خرداد 1394 توسط رضا کاویانی
این مسیر ها لکنت دارند
و پاشنه ها که نیستند
شنیده میشوند
و استرس موهای صبحت
با خورشید
دوباره میشود
یک شعر با لکنت تصویر ها
بدون تپه های لبت
بدون وجودت در خیابان های یکنفره...



نوشته شده در تاریخ شنبه 5 اردیبهشت 1394 توسط رضا کاویانی
اینجا, هوا
درست در جناغ روزم
یادت را
            به پشت پلک ها کشانده
نفس ها ,
               هوای تو را دارند
گاهی
خمیازه ها
دروغ مردانه اند
و گاهی تو
پشت همه ی خمیازه ها
پلک ها 
قدم ها
لبخند میزنی
شاید
تصویرت را
به دیگران
"اینجا"
نشان داده باشم
شاید هرکس
تصویر آخرین لبخند دیگری را
به پشت پلک ها
خمیازه ها و آخرین نفس های پشت رگ ها
داشته باشد...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 فروردین 1394 توسط رضا کاویانی
(تعداد کل صفحات:6)      1   2   3   4   5   6